بهار در راه است و تو
كه تنت را با بويِ بهار نارنج ،
شستشو مي دهي.
واژه هايت
مثلِ اقوامِ باستاني ات،
پُر از حسِ مهرباني اند
و زنده مي كند خوابِ هزار ساله را .
خواجه از آن سويِ قافيه هايت
نفس مي كشد،
و من هم شُماره مي كنم نفس هايم را
كه از نگاه اهورائيِ تو
زاده مي شوند.
نگاهم کن!
تا چشمانِ مهربانِ خدا،
پشتِ ابرها، ما را بباراند .
"باران كه ببارد
از دست چترها هم
كاري ساخته نيست،
ما اتفاقي هستيم كه افتاده ايم."