تبليغاتX
تنها میروم تا تنهائی تنها نماند - علسا
شعر

 

 

 

کنارِ ساحل به خواب رفته بودم،

 

موج هرزگاهی دستِ نوازشش را بر تنم می کشید

 

و آرام ،آرام،آرام لالائی اش را در گوشم زمزمه میکرد.

 

نگاهم در نگاهِ آسمان حل شد، آبیِ آبی شدم و تنم در شبی زیبا

 

ستاره باران شدو پائیز پرنده ای که در آنسویِ بهار لانه کرد.

 

... و تو نم نم اشک ات بارانی، که کهنگیِ زمین را می شُست.

 

تخم چشمانم تکانی خورد و تو زائیده شدی و از همان ثانیه

 

چشمانم سبزِ سبز می بیند.

 

 

بگذار نشانی ات را دانه دانه برچینم!:

 

از تنهائیِ ماه در شب،آرامشِ دریا،آسمان، شیدا، گیتار، باران و

 

 دستانم که هنوز گرمایِ دستت را حس نکرده است و

 

 پائیز که لباسش به تنم سبز نخواهد شد.

 

...و اینک قلم بهانه ای شدتا ببارم واژه هائی را که باآنها غریبه نیستی.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 0:0  توسط علسا  |