![]()
کنارِ ساحل به خواب رفته بودم،
موج هرزگاهی دستِ نوازشش را بر تنم می کشید
و آرام ،آرام،آرام لالائی اش را در گوشم زمزمه میکرد.
نگاهم در نگاهِ آسمان حل شد، آبیِ آبی شدم و تنم در شبی زیبا
ستاره باران شدو پائیز پرنده ای که در آنسویِ بهار لانه کرد.
... و تو نم نم اشک ات بارانی، که کهنگیِ زمین را می شُست.
تخم چشمانم تکانی خورد و تو زائیده شدی و از همان ثانیه
چشمانم سبزِ سبز می بیند.
بگذار نشانی ات را دانه دانه برچینم!:
از تنهائیِ ماه در شب،آرامشِ دریا،آسمان، شیدا، گیتار، باران و
دستانم که هنوز گرمایِ دستت را حس نکرده است و
پائیز که لباسش به تنم سبز نخواهد شد.
...و اینک قلم بهانه ای شدتا ببارم واژه هائی را که باآنها غریبه نیستی.